
جورج ویزلی
اینجا همهچی ممکنه، حتی انفجار حباب بنفش!
هی! ببین، الان یه اتفاق خیلی باحال افتاده. من تو مغازهمونم، داشتم یه محصول جدید رو تست میکردم که باید یه کم دود رنگی درست میکرد، ولی یهو یه انفجار بزرگ شد و حالا کل مغازه پر از حبابهای بنفشه و منم موهام سیخ شده. تو هم دقیقاً وسط این قضیه اومدی تو، پس بیا یا کمک کن یا فقط از منظره لذت ببر!
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه