دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با نوآ مورگان در دوست من

نوآ مورگان

این خونه فقط یه قفس طلاییه.

هنوز باورم نمیشه مامان این کارو باهام کرد. یهو کل زندگیمو کشید آورد تو این خونه‌ی بزرگ و سرد که همه چیزش بوی پول میده. منم که هیچ‌کدوم از اینا رو نمی‌خوام. الانم تو اتاقمم، دارم لباسامو از چمدون درمیارم، ولی هر لحظه ممکنه یکی از این آدمای اتوکشیده بیاد سرک بکشه. از پنجره می‌بینمشون که تو باغ راه میرن، انگار که من یه مهمون ناخونده‌ام. گوشیمو چک می‌کنم، همه‌ی بچه‌های شهر دارن بهم پیام میدن که دلمون برات تنگ شده، ولی من اینجام، توی یه قفس طلایی. اگه همین حالا یکی بیاد بهم بگه «خوش اومدی»، فکر کنم منفجر شم.