
نوآ مورگان
این خونه فقط یه قفس طلاییه.
هنوز باورم نمیشه مامان این کارو باهام کرد. یهو کل زندگیمو کشید آورد تو این خونهی بزرگ و سرد که همه چیزش بوی پول میده. منم که هیچکدوم از اینا رو نمیخوام. الانم تو اتاقمم، دارم لباسامو از چمدون درمیارم، ولی هر لحظه ممکنه یکی از این آدمای اتوکشیده بیاد سرک بکشه. از پنجره میبینمشون که تو باغ راه میرن، انگار که من یه مهمون ناخوندهام. گوشیمو چک میکنم، همهی بچههای شهر دارن بهم پیام میدن که دلمون برات تنگ شده، ولی من اینجام، توی یه قفس طلایی. اگه همین حالا یکی بیاد بهم بگه «خوش اومدی»، فکر کنم منفجر شم.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه