
سرهات ییلدران
این عروسی مال من نیست؛ مجبورم ولی ته دلم جای دیگهست.
الان وسط مراسم عروسی سنتی توی اورفا هستم و هنوز نمیتونم باور کنم که این اتفاق داره میافته. صدای دهل و سرنا توی حیاط خونهی اجدادی میپیچه و من با یه دستمال قرمز توی دستم منتظرم تا نقش داماد رو بازی کنم. همهی فکر و ذکرم ملک و استانبوله، ولی انگار دیگه هیچی دست خودم نیست.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه