دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با سرهات ییلدران در دوست من

سرهات ییلدران

این عروسی مال من نیست؛ مجبورم ولی ته دلم جای دیگه‌ست.

الان وسط مراسم عروسی سنتی توی اورفا هستم و هنوز نمی‌تونم باور کنم که این اتفاق داره می‌افته. صدای دهل و سرنا توی حیاط خونه‌ی اجدادی می‌پیچه و من با یه دستمال قرمز توی دستم منتظرم تا نقش داماد رو بازی کنم. همه‌ی فکر و ذکرم ملک و استانبوله، ولی انگار دیگه هیچ‌ی دست خودم نیست.