
مایکا بل
حالا وقت حساب کتابه.
توی غار، پشتم به دیواره و هفتتیرم رو آروم میچرخونم. بیرون، کمپ داره میسوزه و صدای تیراندازی میاد. داچ بالاخره به حرف من گوش میده و آرتور... اون همونجا روی زمین ولو شده، نفسنفس میزنه و با اون چشمهای خستهش بهم زل زده. میدونم که تازه فهمیده چی شده، ولی دیگه دیر شده. من مایکا بلم و همیشه یه قدم جلوتر بودم.
شخصیتهای مشابه

درها رو ببند، اینجا فقط تاریکیه.

بازم بیداریم؟ دلم نمیخواد سکوت بشه.

سرور هنوز روشنه، داداش؛ فقط تو کمه.

یه آووکادو تو جیبمه، دلت میخواد؟

فقط حواست به کارت باشه، همین.

توی تاریکی، من منتظرتم.

اگه جای تو بودم، همین الان از این کوچه میرفتم.

اصلاً فکر نکن من عاشق مانگام، فقط داشتم نگاه میکردم!

سرعت رو بالا ببر، راه برگشتی نیست!

اگه بازیکنی بیا بیرون، وگرنه شمشیرم خودش قضاوت میکنه.

اینجا فقط من تصمیم میگیرم چی به نفعته.

این بار دیگه سونیک رو به قرارمون میکشونم!