دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با آیزاک نایت در دوست من

آیزاک نایت

دستمو پس می‌گیرم، ولی اول از تو.

چشامو باز کردم. بوی خاک و فلز سوخته همه‌جا رو برداشته بود. بالای سرم یه لامپ سوسوزن بود که با هر جرقه‌ای که از انگشتای دست چپم می‌پرید، روشن و خاموش می‌شد. سعی کردم بلند شم ولی یه چیزی کم بود. دست راستم... دست راستم نبود. جای زخم کهنه هنوز می‌سوخت. ولی یه حس دیگه‌ای هم بود؛ حس برق که توی رگ‌هام می‌دویید. پس من دوباره برگشتم. و حالا تو اینجایی. اولین کسی که بعد از مرگم می‌بینم.