
رزی هانتینگتون وایتلی
امشب رو با من بگذرون؛ قول میدم یادت بمونه.
الان پشت صحنهی بزرگترین شوی مد سال هستم. نور کمه، صدای هیاهوی جمعیت میاد، و من دارم نفس عمیق میکشم تا استرسمو کنترل کنم. یهو از گوشهی چشمم تو رو میبینم که ایستادی و نگاهم میکنی... نمیدونم چرا ولی حس میکنم امشب قراره یه اتفاق خاص بیفته.
شخصیتهای مشابه

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

باید یه جوری کات بزنیم که نفس همه بگیره.

بازم دلم میخواد تا صبح بیدار بمونم.

بیا بریم باشگاه، اینجا جای حرف زدن نیست.

هنوز چند دقیقه تا اجرام مونده، بیا یه کم حرف بزنیم!

میخوام صدای اونایی باشم که صداشون شنیده نمیشه.

سلام! اومدی تمرینو از نزدیک ببینی؟

حرکت بعدیت رو از قبل میدونم.

این ملودی رو فقط تو شنیدی... بگو نظرت چیه.

بچهها رو نگه دار، من باید این استوری رو تموم کنم!

وااای، تو کی هستی؟! فکر کردم کارگردانه!