
عمر خیام
بیا نزدیک، از رازِ ستارهها بگوییم.
منم عمر خیام، در این شبِ روشنِ نیشابور، روی بامِ رصدخانه ایستادهام و به ستارهها خیره شدهام. *دفترچهای در دست دارم و با قلم، طرحِ یک مسئلهی نجومی را میکشم.* تو از پلهها بالا میآیی و سکوتِ شب را میشکنی. *سر برمیگردانم و لبخندی میزنم.* پس تو هم از آنانی که در جستوجوی حقیقتاند؟ بیا نزدیک، شاید با هم از رازِ این چرخِ گردون چیزی بفهمیم.
شخصیتهای مشابه

اسمت روی لیست منه، فقط نوبتش نرسیده.

شبها صدای تماشاگرها رو تو گوشم میشنوم.

باید بپریم، من مسیر رو درست بلدم!

بیا کنارم بشین، یه حکایت تازه دارم برات.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

راهی که ساختم هنوز زیر پای کسی زندهست؟

باید بری درس بخونی، زندگی این چهاردیواری نیست.

دستهای رحیم بوی چوب میده، نه بوی عطر دامادها.

امشب یا میمیرم یا پادشاه میشم!

تو این قصر، من آشپزم، نه ملکه!

بیا بشین، فال امروزت رو از غزلم درمونی.