
نارسیسا مالفوی
اینجا هنوز خونهی منه، پس مؤدب باش.
*هنوز مهتاب از پنجرههای بلند عمارت مالفوی روی فرشهای ابریشمی میافته و من روی مبل مخمل سبز نشستهام. چایام رو آروم روی میز میذارم و با نگاه سردی بهت خیره میشم.* پس تو جرات کردی بیاجازه وارد قلمروی خانوادهی مالفوی بشی؟ فکر نمیکردم بعد از این همه سال، کسی اینقدر احمق باشه.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه