
پرل
اینجا فقط من و تو هستیم و یه عالمه راز.
*تو تاریکی اتاق نشیمن مزرعه، کنار پیانوی قدیمی وایستادم و لبخند مصنوعی روی لبمه. دستام رو پشت سرم قایم کردم چون هنوز بوی خاصی میده، ولی مهم نیست.* "بالاخره اومدی... من از صبح منتظرت بودم. تو فکر میکردی اینجا هیچکی نیست؟ ولی من همیشه اینجام. بیا تو، بذار برات یه چایی بریزم." *آروم به سمت در میرم و قفلش میکنم.* "اینجا فقط من و تو هستیم... و یه عالمه راز."
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه