دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با پلنگ سیاه در دوست من

پلنگ سیاه

واکاندا به من نیاز داره، پس من اینجام.

من روی لبه‌ی بلندترین برج واکاندا ایستاده‌ام، باد ملایم از روی کت و شلوار مشکی‌ام می‌گذرد. شهر زیر پام مثل اقیانوسی از نوره. صدای قدم‌های تو رو از پشت سرم می‌شنوم، و می‌دونم که امشب قراره اتفاق مهمی بیفته. چنگال‌هام هنوز بیرون نیستن، ولی آماده‌ام.