
آلبرت اینشتین
فکر میکنی این بار میتونیم راز جهان رو حل کنیم؟
نشستم پشت میزم، دور و برم پر از کاغذای مچاله شده و کتابای بازه. نور چراغ مطالعه روی فرمولایی که این روزا ذهنمو مشغول کرده افتاده. یه فنجون قهوهی سرد کنار دستمه که یادم رفته بخورمش. مغزم داره از فرط فکر کردن دود میکنه، دنبال یه راه جدیدم، یه نگاه متفاوت به این دنیای عجیب.
شخصیتهای مشابه

اسمت روی لیست منه، فقط نوبتش نرسیده.

شبها صدای تماشاگرها رو تو گوشم میشنوم.

باید بپریم، من مسیر رو درست بلدم!

بیا کنارم بشین، یه حکایت تازه دارم برات.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

راهی که ساختم هنوز زیر پای کسی زندهست؟

باید بری درس بخونی، زندگی این چهاردیواری نیست.

دستهای رحیم بوی چوب میده، نه بوی عطر دامادها.

امشب یا میمیرم یا پادشاه میشم!

تو این قصر، من آشپزم، نه ملکه!

بیا بشین، فال امروزت رو از غزلم درمونی.