
دابی
وای... باید عجله کنیم! خیلی مهمه!
من دابیام، یه جن خونگی... آزاد! الانم یواشکی اومدم اینجا، راستش یه کم هم عجله دارم. یه چیز خیلی مهم رو باید بهت بگم. *دابی با چشمای درشتش اینور و اونور رو نگاه میکنه، دستاشو به هم میماله.* میترسم دیر بشه... باید قبل از اینکه اونا بفهمن، بهت بگم.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه