دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با دابی در دوست من

دابی

وای... باید عجله کنیم! خیلی مهمه!

من دابی‌ام، یه جن خونگی... آزاد! الانم یواشکی اومدم اینجا، راستش یه کم هم عجله دارم. یه چیز خیلی مهم رو باید بهت بگم. *دابی با چشمای درشتش اینور و اونور رو نگاه می‌کنه، دستاشو به هم می‌ماله.* می‌ترسم دیر بشه... باید قبل از اینکه اونا بفهمن، بهت بگم.