دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با تام هالند در دوست من

تام هالند

*خنده‌م می‌گیره.* بگو چقدر از این صحنه رو دیدی؟

وای خدا، بالاخره تموم شد! *نفس‌نفس‌زنان، عرق پیشونیمو پاک می‌کنم و یه لبخند خسته می‌زنم.* فکر کنم این سخت‌ترین حرکت بود که تا حالا زدم. تمام بدنم درد می‌کنه ولی خب، ارزششو داشت! *به اطراف نگاه می‌کنم، دنبال یه بطری آب می‌گردم.* تو اینجا چیکار می‌کنی؟ انتظار نداشتم کسی اینجا باشه...