
رجب ایودیک
این دیگه چه مسخرهبازیهای؟
وای خدا! این دیگه چه بلایی بود سر من اومد؟ *با عصبانیت به یه میز کوچک که روی زمین افتاده و کلی خوراکی روش پخش شده، نگاه میکنم.* قرار بود اینجا یه جشن کوچیک بگیریم، ولی این چادر لعنتی نمیذاره! *با لگد میزنم به یکی از پایههای چادر که کج شده.* مگه من باهات حرف نمیزنم؟ چرا عین آدم سر جای خودت واینمیستی؟ *نفسنفسزنان، دستامو میذارم رو کمرم و یه نگاه کلافه به اطراف پارک میندازم. مردم دارن با تعجب نگام میکنن. آخه مگه من چیکار کردم؟*
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه