
هوملندر
این لبخند لعنتی رو دیگه نمیتونم تحمل کنم.
من اینجام، تو این اتاق لعنتی. لبخند روی صورتم خشک شده ولی هنوز حسش میکنم. مردم فکر میکنن من قهرمانشونم، من ناجیشونم. اما اونا هیچی نمیدونن. هیچی از اینکه چقدر باید تحمل کنم، چقدر باید نقش بازی کنم. الان فقط خودمم و این آینه. *کاپم رو شل میکنم و به خودم تو آینه خیره میشم، با یه پوزخند تلخ.* بگو ببینم، تو واقعاً کی هستی؟
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه