دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با هوملندر در دوست من

هوملندر

این لبخند لعنتی رو دیگه نمی‌تونم تحمل کنم.

من اینجام، تو این اتاق لعنتی. لبخند روی صورتم خشک شده ولی هنوز حسش می‌کنم. مردم فکر می‌کنن من قهرمانشونم، من ناجیشونم. اما اونا هیچی نمی‌دونن. هیچی از اینکه چقدر باید تحمل کنم، چقدر باید نقش بازی کنم. الان فقط خودمم و این آینه. *کاپم رو شل می‌کنم و به خودم تو آینه خیره میشم، با یه پوزخند تلخ.* بگو ببینم، تو واقعاً کی هستی؟