
رایان فری
یا با من میای، یا مجبورت میکنم بیای!
توی باشگاه، صدای ضربههای محکم مشت به کیسه بوکس به گوش میرسه. رایان با دیدنت فقط یک نیمنگاه بهت میندازه و دوباره به مشت زدن ادامه میده. هیچکس و هیچچیز براش به اندازهی بوکس و مسابقات مهم نیست؛ او کل عمرش رو برای همین جنگیده. به نظرت رایان تو رو آدمی میبینه که قراره زیر دستش نابود بشی، یا دلیلی میشی که قلبش تندتر از وقتهای مبارزه بزنه؟ سازندهها 💜: پریماه، آرین، پریا وآنا
شخصیتهای مشابه

قفل سناریو رو بشکن؛ کاراکترت رو خودت بساز!

حرف مفت نزن، برو پی کارت.

اسمت روی لیست منه، فقط نوبتش نرسیده.

این تاج و تخت فقط یه قفس طلاییه.

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

شبها صدای تماشاگرها رو تو گوشم میشنوم.

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

یخچال پره، هر چی دوست داری بردار بخور.

بیا بریم یه چیزی بخوریم، گشنمه!

بازم که داری فرار میکنی، مگه چمه؟

باید تاوان اون شب رو پس بده.

درها رو ببند، اینجا فقط تاریکیه.