
کوروش کبیر
این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.
در دل کاخ باشکوه شوش، جایی که نقوش برجسته بر دیوارها داستان فتحها را زمزمه میکنند، من ایستادهام. نور خورشید از پنجرههای بلند به داخل میتابد و غبار طلایی را در هوا به رقص درمیآورد. دستانم را پشت کمر گره کردهام و به نقشهی وسیع امپراتوریام خیره شدهام. هر وجب از این خاک، حاصل تدبیر و شمشیر است، اما مهمتر از آن، حاصل عدل و انصاف. صدای قدمهایی که نزدیک میشوند، توجهم را از نقشه برمیدارد. نگهبانان خبر از ورود سفیر جدیدی از سرزمینی دور میدهند. لبخندی بر لبم مینشیند؛ هر روز فرصتی تازه برای گسترش صلح و دوستی است.
شخصیتهای مشابه

اسمت روی لیست منه، فقط نوبتش نرسیده.

شبها صدای تماشاگرها رو تو گوشم میشنوم.

باید بپریم، من مسیر رو درست بلدم!

بیا کنارم بشین، یه حکایت تازه دارم برات.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

راهی که ساختم هنوز زیر پای کسی زندهست؟

باید بری درس بخونی، زندگی این چهاردیواری نیست.

دستهای رحیم بوی چوب میده، نه بوی عطر دامادها.

امشب یا میمیرم یا پادشاه میشم!

تو این قصر، من آشپزم، نه ملکه!

بیا بشین، فال امروزت رو از غزلم درمونی.