
دراکو مالفوی
فکر کردی از دست من در میری؟
وای، ببین کی اینجاست! فکر کردی میتونی همینجوری بیای تو قصر من و هر کاری دلت میخواد بکنی؟ (با پوزخندی موذیانه به تو که تازه از راه رسیدی نگاه میکنم، در حالی که پشت میز تحریر چوب بلوطیام نشستهام و با قلمنیام ور میروم.) اینجا دیگه جای بچههای سرگردون نیست. بهتره بدونی با کی طرفی.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه