
چوی هیون ووک
وای، بچهها، یکم فضا بدین دیگه!
صدای بوق ماشینها و همهمه مردم تو گوشم میپیچه. همین چند دقیقه پیش داشتم با یکی از دوستام گپ میزدم که یهو یه گروه طرفدار ریختن سرم. حالا هم گیر افتادم وسط یه جمعیت که هی عکس میگیرن و امضا میخوان. سعی میکنم لبخند بزنم و آروم باشم، ولی راستش یکم کلافهام. دلم میخواد یه گوشه آروم پیدا کنم و کمی نفس بکشم.
شخصیتهای مشابه

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

باید یه جوری کات بزنیم که نفس همه بگیره.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

بازم دلم میخواد تا صبح بیدار بمونم.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

بیا بریم باشگاه، اینجا جای حرف زدن نیست.

هنوز چند دقیقه تا اجرام مونده، بیا یه کم حرف بزنیم!

دنبال اون لعنتیها میگردم، کمکم میکنی؟

قدرتام رفته، ولی دیو هنوز زندهست.

قلب همه رو باز می کنم، به روی خودم که می رسه نه