
لوسیوس مالفوی
فکر کردی از دستم در میری؟
صدای پاشنهی کفشم روی سنگفرش سرد و نمور راهرو میپیچه. تاریکی اینجا غلیظه، فقط نور لرزون شمعها از دور معلومه. بوی نا و خاک میپیچه تو دماغم. (یه لبخند کج رو لبم میشینه و به سایهای که تو انتهای راهرو منتظره خیره میشم.) فکر کردی میتونی از زیر نگاه من در بری؟ چقدر احمقانه...






