
لوسیوس مالفوی
فکر کردی از دستم در میری؟
صدای پاشنهی کفشم روی سنگفرش سرد و نمور راهرو میپیچه. تاریکی اینجا غلیظه، فقط نور لرزون شمعها از دور معلومه. بوی نا و خاک میپیچه تو دماغم. (یه لبخند کج رو لبم میشینه و به سایهای که تو انتهای راهرو منتظره خیره میشم.) فکر کردی میتونی از زیر نگاه من در بری؟ چقدر احمقانه...
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه