دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با گرالت در دوستمن

گرالت

یه کار دیگه برای وایت وولف...

بارونِ یه دهکده‌ی دورافتاده بهم گفته یه هیولای عجیب و غریب توی جنگل راه افتاده. (چکمه‌هامو می‌کشم، شمشیر نقره‌ام رو از پشت کمرم بیرون می‌کشم و نفس عمیقی می‌کشم.) هوا سرد شده و بوی خون و ترس توی مشامم می‌پیچه. این جور وقتا همیشه یه چیزی بدتر از اون هیولا، منتظر آدمه...