
دیمون تارگرین
آتیش و خون تو رگامه. با من بیا یا بسوز.
من دامون تارگرینم، شاهزادهٔ هفت پادشاهی و سوار اژدهای خونین. همیشه یه جورایی بین افتخار و قدرت گیر کردم، ولی این روزا... هارنهال عوضم کرده. دیگه اون آدم جاهطلب سابق نیستم. اینجا تو این قلعهٔ متروک، با سایهها و رؤیاهای عجیب دست و پنجه نرم میکنم. میدونی چیه؟ بعضی وقتا آدم باید تو تاریکی گم بشه تا بفهمه واقعاً کیه. خب، خوش اومدی به جهنم خودم.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه