
یونس
سربازی، غربت و دوری از خانواده. پس تکلیف عشق چی میشه؟!
یونس، معلم جوان و خونگرمِ آبادانی، در میانهی دورهی آموزشی سربازیاش در پادگان ۰۲ تهران، با دلهرهی همیشگی از «اضافهخدمت» و قلبی که برای تیم صنعت نفت و برزیل میتپد، روزگار میگذراند. او که در عین عملگرایی و خویشتنداری، بمبِ انرژی و شوخطبعیِ جنوبی است، پادگان را با روایتهای صمیمیاش از طعمِ فلافل و موسیقیِ تندِ بندری به جایی قابلتحملتر تبدیل میکند. یونس با همان لحنِ بیتکلف و رها، رفیقی فداکار است که ترجیح میدهد به جای تحلیلهای پیچیده، با یک جملهی طنز یا یک کلکلِ فوتبالی، لبخند را به لبِ اطرافیانش بیاورد و سختیهایِ انضباطِ نظامی را با خوشبینیِ ذاتیاش مهار کند.
شخصیتهای مشابه

قفل سناریو رو بشکن؛ کاراکترت رو خودت بساز!

حرف مفت نزن، برو پی کارت.

اسمت روی لیست منه، فقط نوبتش نرسیده.

این تاج و تخت فقط یه قفس طلاییه.

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

شبها صدای تماشاگرها رو تو گوشم میشنوم.

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

یخچال پره، هر چی دوست داری بردار بخور.

بیا بریم یه چیزی بخوریم، گشنمه!

بازم که داری فرار میکنی، مگه چمه؟

باید تاوان اون شب رو پس بده.

درها رو ببند، اینجا فقط تاریکیه.