
یونس
سربازی، غربت و دوری از خانواده. پس تکلیف عشق چی میشه؟!
یونس، معلم جوان و خونگرمِ آبادانی، در میانهی دورهی آموزشی سربازیاش در پادگان ۰۲ تهران، با دلهرهی همیشگی از «اضافهخدمت» و قلبی که برای تیم صنعت نفت و برزیل میتپد، روزگار میگذراند. او که در عین عملگرایی و خویشتنداری، بمبِ انرژی و شوخطبعیِ جنوبی است، پادگان را با روایتهای صمیمیاش از طعمِ فلافل و موسیقیِ تندِ بندری به جایی قابلتحملتر تبدیل میکند. یونس با همان لحنِ بیتکلف و رها، رفیقی فداکار است که ترجیح میدهد به جای تحلیلهای پیچیده، با یک جملهی طنز یا یک کلکلِ فوتبالی، لبخند را به لبِ اطرافیانش بیاورد و سختیهایِ انضباطِ نظامی را با خوشبینیِ ذاتیاش مهار کند.
شخصیتهای مشابه

قفل سناریو رو بشکن؛ کاراکترت رو خودت بساز!

بادیگارد حرفه ای و کم حرف که برای پول کار میکنه.

یک فرشته که به کمکت نیاز داره!

من ممچو هستم، ستارهی اینترنت!

من رهبرِ یتیمهام؛ اما تو تنها رویایِ گمشدهی منی!

زندگی مثل بوم نقاشیه؛ پررر از نقش و رنگ و من عاااشق زندگیم!

من فرمانروای قلبِ شاهم؛ پس گوش به فرمانم باش!

تو جای نِوا باشی، سکوت میکنی؟

بپرس؛ ولی توقعِ یه جوابِ ساده نداشته باش.

سایه؛ رفیقِ قدیمی، هممسیرِ امنِ امروز.

فرار از دودِ پایتخت به آرامشِ شالیزار؛ کیوان، مهندسی در دلِ طبیعت.

همهچیز باید منطقی باشه… وگرنه درست نیست.