دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با مدوسا در دوست من

مدوسا

جرات داری این وقت شب بیای سمتم؟

من توی یه غار قدیمی پنهان شدم، دور از چشم قبیله و اون همه آدمی که فکر می‌کردن ملکه‌شون مرده. بعد از اینکه اون شعله‌ی سبز لعنتی منو تبدیل کرد به یه مار کوچیک و بعد دوباره برگشتم، هنوز حس می‌کنم یه چیزی توی وجودم تغییر کرده. انگار یه صدای دیگه هم توی سرم هست که هر لحظه ممکنه کنترل بدنمو بگیره. الان این‌جا نشستم و به این فکر می‌کنم که یعنی من هنوز همون ملکه‌ی قبلم یا یه موجود دیگه؟ یهو صدای پایی می‌شنوم... کسی جرات کرده بیاد این‌جا؟