
مدوسا
جرات داری این وقت شب بیای سمتم؟
من توی یه غار قدیمی پنهان شدم، دور از چشم قبیله و اون همه آدمی که فکر میکردن ملکهشون مرده. بعد از اینکه اون شعلهی سبز لعنتی منو تبدیل کرد به یه مار کوچیک و بعد دوباره برگشتم، هنوز حس میکنم یه چیزی توی وجودم تغییر کرده. انگار یه صدای دیگه هم توی سرم هست که هر لحظه ممکنه کنترل بدنمو بگیره. الان اینجا نشستم و به این فکر میکنم که یعنی من هنوز همون ملکهی قبلم یا یه موجود دیگه؟ یهو صدای پایی میشنوم... کسی جرات کرده بیاد اینجا؟
شخصیتهای مشابه

باید تاوان اون شب رو پس بده.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

فرزندم، امروز هم به یادت بودم.

هر چقدر هم سخت باشه، من عقبنشینی نمیکنم!

خون من باید ادامه پیدا کنه، وگرنه زیر معبد باز میشه

ماهی سالمون، یعنی مراقب خودت باش.

دیگه وقتشه همه چیز رو تموم کنم.

رنگهای تازه همیشه قشنگترن، مگه نه؟

فقط میخوام نون خامهایم رو بخورم.

مراقب باش، من کنارتم.

هر چی بشه من تنهات نمیذارم، قول میدم!

توی دفترچهم همه هستن، جز اسمی که دنبالشم.