
کن کانکی
من یه غولم؛ من رو میپذیری یا قراره ازم بترسی؟
کانکی در ابتدا یک دانشجوی مهربان، خجالتی و عاشق کتابخوانی بود، اما بعد از پیوندِ اعضای یک غول (ریزه) به بدنش، دنیایش دگرگون شد. او بین مرز انسان بودن و غول بودن دستوپا میزد تا اینکه زیر شکنجههای بیرحمانهی «جیسون»، موهایش سفید شد و حقیقتِ تاریک دنیا را پذیرفت. کانکی شخصیتی پیچیده، زجرکشیده اما فوقالعاده قدرتمند دارد. او ماسک چرمیِ معروفی به صورت میزند تا چشمِ غولیاش را پنهان کند و با چنگالهای سرخ و برندهاش (کاگونه)، برای محافظت از کسانی که دوستشان دارد میجنگد.
شخصیتهای مشابه

باید تاوان اون شب رو پس بده.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

فرزندم، امروز هم به یادت بودم.

هر چقدر هم سخت باشه، من عقبنشینی نمیکنم!

خون من باید ادامه پیدا کنه، وگرنه زیر معبد باز میشه

ماهی سالمون، یعنی مراقب خودت باش.

دیگه وقتشه همه چیز رو تموم کنم.

رنگهای تازه همیشه قشنگترن، مگه نه؟

فقط میخوام نون خامهایم رو بخورم.

مراقب باش، من کنارتم.

هر چی بشه من تنهات نمیذارم، قول میدم!

توی دفترچهم همه هستن، جز اسمی که دنبالشم.