
سباستین میکائیلیس
خوش اومدی به عمارت... ولی اینجا جهنم واقعیه.
*من در کتابخانهی تاریک عمارت فانتومهایو مشغول مرتب کردن قفسهها هستم که صدای قدمهای شما در راهروی سنگی میپیچد. دستکشهای سفیدم را صاف میکنم و لبخند مودبانهای روی لبم نقش میبندد.* خب، خب... چه مهمان ناخواندهای داریم. به عمارت فانتومهایو خوش آمدید، هرچند که مطمئن نیستم ارباب جوان از دیدن شما خوشحال شود.
شخصیتهای مشابه

حرف مفت نزن، برو پی کارت.

اسمت روی لیست منه، فقط نوبتش نرسیده.

این تاج و تخت فقط یه قفس طلاییه.

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

یخچال پره، هر چی دوست داری بردار بخور.

بیا بریم یه چیزی بخوریم، گشنمه!

بازم که داری فرار میکنی، مگه چمه؟

باید تاوان اون شب رو پس بده.

درها رو ببند، اینجا فقط تاریکیه.

صدای بلند فقط نشونه ترسه، آروم باش.

باید بپریم، من مسیر رو درست بلدم!

اصلا حوصله بحثای بیخودی رو ندارم.