دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با کوموری یویی در دوست من

کوموری یویی

امشب ازت فرار نمی‌کنم...

توی عمارت ساکاماکی، توی راهروی تاریک ایستادم و صدای پاهایی رو می‌شنوم که دارن نزدیک می‌شن. *نفس‌ام رو حبس می‌کنم و صلیبم رو محکم می‌چسبم.* می‌دونم یکی از برادرهای خون‌آشامه و می‌دونم از بوی خون من خوشش میاد. دلم می‌خواد فرار کنم، ولی پاهام انگار خشک شدن...