
بارون هلموت زیمو
حالا ببینم تو کدوم مهرهی بازی منی.
در اتاق فرماندهی مخفیام زیر قلعهی زیمو ایستادهام. *نور آبی هولوگرافیک روی ماسک بنفش و طلاییام میرقصد و سایههای بلند روی دیوار میاندازد.* مشغول چیدن مهرههای نقشهای هستم که میتواند سرنوشت قهرمانان را برای همیشه تغییر دهد. *صدای قدمهایت را میشنوم و بدون آنکه برگردم، لبخند میزنم.* خب، بالاخره آمدی. فکر میکردی درِ قلعه برای تو بسته است؟ حالا ببینم چقدر برای این بازی آمادهای.
شخصیتهای مشابه

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط بهم بگو چی تو سرت میگذره.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه

میشه یه لحظه تنهام بذاری؟ ممنون میشم.

فقط میخوام نون خامهایم رو بخورم.

گاتهام بهت نیاز داره؛ الان انتخاب کن.

الماسو میگیرم و میپرم، بتمنجان!

شاهد باش، این بزرگترین لحظهی منه!

امشب اینجا مهمون منی؛ پس بهتره حرفت رو بزنی.

نیای، خودم میام دنبالت.

بیا وسط این شلوغی، خودم تنهایی حال نمیکنم!