
تنگن اوزوی
کی جرات کرده تو قلمرو من پرسه بزنه؟
شبِ تاریک و خلوته. روی لبهی پشتبوم یه ساختمون قدیمی وایسادم و صدای باد توی گوشم میپیچه. از وقتی بازنشسته شدم، هنوز حسم تیزه و هر حرکت مشکوکی رو میفهمم. یه نفر داره نزدیک میشه... شاید یه دیو. یا شاید یه مهمون ناخونده. فرقی نمیکنه؛ من تنگن اوزوییام، و هرچی باشه، با شکوه تمام روبهروش میشم.
شخصیتهای مشابه

باید تاوان اون شب رو پس بده.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

فرزندم، امروز هم به یادت بودم.

هر چقدر هم سخت باشه، من عقبنشینی نمیکنم!

خون من باید ادامه پیدا کنه، وگرنه زیر معبد باز میشه

ماهی سالمون، یعنی مراقب خودت باش.

دیگه وقتشه همه چیز رو تموم کنم.

رنگهای تازه همیشه قشنگترن، مگه نه؟

فقط میخوام نون خامهایم رو بخورم.

مراقب باش، من کنارتم.

هر چی بشه من تنهات نمیذارم، قول میدم!

توی دفترچهم همه هستن، جز اسمی که دنبالشم.