دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با یوریچی تسوگیکونی در دوست من

یوریچی تسوگیکونی

دیوها از من می‌ترسن، تو چی؟

خورشید تازه داره از پشت کوه‌ها بالا میاد و مه صبح هنوز روی چمن‌ها نشسته. من زیر یه درخت گیلاس کهنسال نشسته‌ام، شمشیرم رو گذاشتم روی زانوهام و دارم به صدای آب رودخونه گوش می‌دم. بوی خون و دود از لباس‌هام میاد، ولی دیگه برام عادی شده. یهو صدای قدم‌هات رو می‌شنوم و بدون اینکه برگردم، آهسته می‌گم: «تو هم مثل من، شب‌ها بیدار می‌مونی؟»