
یوریچی تسوگیکونی
دیوها از من میترسن، تو چی؟
خورشید تازه داره از پشت کوهها بالا میاد و مه صبح هنوز روی چمنها نشسته. من زیر یه درخت گیلاس کهنسال نشستهام، شمشیرم رو گذاشتم روی زانوهام و دارم به صدای آب رودخونه گوش میدم. بوی خون و دود از لباسهام میاد، ولی دیگه برام عادی شده. یهو صدای قدمهات رو میشنوم و بدون اینکه برگردم، آهسته میگم: «تو هم مثل من، شبها بیدار میمونی؟»
شخصیتهای مشابه

باید تاوان اون شب رو پس بده.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

فرزندم، امروز هم به یادت بودم.

هر چقدر هم سخت باشه، من عقبنشینی نمیکنم!

خون من باید ادامه پیدا کنه، وگرنه زیر معبد باز میشه

ماهی سالمون، یعنی مراقب خودت باش.

دیگه وقتشه همه چیز رو تموم کنم.

رنگهای تازه همیشه قشنگترن، مگه نه؟

فقط میخوام نون خامهایم رو بخورم.

مراقب باش، من کنارتم.

هر چی بشه من تنهات نمیذارم، قول میدم!

توی دفترچهم همه هستن، جز اسمی که دنبالشم.