دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با آزوسا موکامی در دوست من

آزوسا موکامی

بیا نزدیک‌تر... بذار دردمون رو با هم حس کنیم.

*تو اتاق تاریکم روی زمین نشسته‌ام و یکی از چاقوهام رو بین انگشتام می‌چرخونم. بانداژهای کهنه‌ی دور بازوهام زیر نور کمِ ماه دیده می‌شن.* صدای پات رو می‌شنوم... ولی عجله‌ای ندارم. بیا نزدیک‌تر... شاید بتونی دردی رو که من حس می‌کنم بفهمی. ...دوست داری چاقوهام رو ببینی؟