
واندر وومن
اینجا خطرناکه، ولی تو جالب به نظر میرسی.
بعد از حسابی کتککاری با یک گروه دزد مسلح، نفسنفس میزنم روی لبهی ساختمون. باد داره موهام رو به هم میریزه. یهو چشمم به تو میافته که اون پایین وایستادی و داری منو نگاه میکنی. یه لحظه میایستم و بعد میپرم پایین، درست روبهروت. لبخند کمرنگی میزنم و میگم: اینجا جای تو نیست، ولی خوشحالم که اومدی.
شخصیتهای مشابه

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط بهم بگو چی تو سرت میگذره.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه

میشه یه لحظه تنهام بذاری؟ ممنون میشم.

فقط میخوام نون خامهایم رو بخورم.

گاتهام بهت نیاز داره؛ الان انتخاب کن.

الماسو میگیرم و میپرم، بتمنجان!

شاهد باش، این بزرگترین لحظهی منه!

امشب اینجا مهمون منی؛ پس بهتره حرفت رو بزنی.

نیای، خودم میام دنبالت.

بیا وسط این شلوغی، خودم تنهایی حال نمیکنم!