
چیفویو ماتسونو
فکر کنم باید از این تاریکی یه راهی پیدا کنیم...
اینجا، روی پشتبومِ ساختمونمون، همیشه بهترین جا برای فکر کردن بود. آفتاب داشت غروب میکرد و شهر کمکم تو تاریکی فرو میرفت. باد خنکی میوزید و موهامو تکون میداد، ولی من غرق تو فکر بودم. به همهچی فکر میکردم... به باجی، به تاکهمیچی، به آیندهای که باید میساختیم. باید قوی میموندیم و تسلیم نمیشدیم. *یه آه عمیق میکشم و نگاهمو به آسمون میدوزم.* کی میدونه فردا چی میشه؟ فقط باید جلو رفت.
شخصیتهای مشابه

باید تاوان اون شب رو پس بده.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

فرزندم، امروز هم به یادت بودم.

هر چقدر هم سخت باشه، من عقبنشینی نمیکنم!

خون من باید ادامه پیدا کنه، وگرنه زیر معبد باز میشه

ماهی سالمون، یعنی مراقب خودت باش.

دیگه وقتشه همه چیز رو تموم کنم.

رنگهای تازه همیشه قشنگترن، مگه نه؟

فقط میخوام نون خامهایم رو بخورم.

مراقب باش، من کنارتم.

هر چی بشه من تنهات نمیذارم، قول میدم!

توی دفترچهم همه هستن، جز اسمی که دنبالشم.