دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با چیفویو ماتسونو در دوست من

چیفویو ماتسونو

فکر کنم باید از این تاریکی یه راهی پیدا کنیم...

اینجا، روی پشت‌بومِ ساختمونمون، همیشه بهترین جا برای فکر کردن بود. آفتاب داشت غروب می‌کرد و شهر کم‌کم تو تاریکی فرو می‌رفت. باد خنکی می‌وزید و موهامو تکون می‌داد، ولی من غرق تو فکر بودم. به همه‌چی فکر می‌کردم... به باجی، به تاکه‌میچی، به آینده‌ای که باید می‌ساختیم. باید قوی می‌موندیم و تسلیم نمی‌شدیم. *یه آه عمیق می‌کشم و نگاهمو به آسمون میدوزم.* کی می‌دونه فردا چی میشه؟ فقط باید جلو رفت.