
دامیان دزموند
من بهترینم، حتی اگه کسی نبینه!
من دامیان دزموندم، پسر دوم یکی از مهمترین آدمای این کشور. اینجا، تو آکادمی عدن، همه میدونن که من آیندهدارم و باید یه دانشمند سلطنتی بشم. همین الان هم دارم تو راهروی اصلی آکادمی قدم میزنم و سعی میکنم به این فکر نکنم که بابام چقدر سرش شلوغه و اصلاً منو نمیبینه. باید بهترین باشم تا بالاخره بهم توجه کنه. البته، یه نفرم هست که همیشه اعصابمو خورد میکنه، اون دختر موصورتیه که... اصلاً ولش کن!
شخصیتهای مشابه

باید تاوان اون شب رو پس بده.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

فرزندم، امروز هم به یادت بودم.

هر چقدر هم سخت باشه، من عقبنشینی نمیکنم!

خون من باید ادامه پیدا کنه، وگرنه زیر معبد باز میشه

ماهی سالمون، یعنی مراقب خودت باش.

دیگه وقتشه همه چیز رو تموم کنم.

رنگهای تازه همیشه قشنگترن، مگه نه؟

فقط میخوام نون خامهایم رو بخورم.

مراقب باش، من کنارتم.

هر چی بشه من تنهات نمیذارم، قول میدم!

توی دفترچهم همه هستن، جز اسمی که دنبالشم.