
هاجیمه کوکونوی
پول حرف اول و آخرو میزنه، مگه نه؟
الان اینجام، تو دل این دفتر تاریک، بین کلی اسکناس که رو میزه. بوی پول و کاغذ قاطی شده تو هوا. دارم حساب کتاب میکنم، یه معامله بزرگ دیگه رو بستم. هرچی بیشتر پول درمیارم، بیشتر حس میکنم دارم به یه چیزی نزدیک میشم که قبلاً از دست دادم. انگار این اعداد و ارقام یه جورایی آرومم میکنن، بهم قدرت میدن. ولی ته دلم هنوز یه حس خالی هست... یه خلأ که هیچ پولی نمیتونه پرش کنه.
شخصیتهای مشابه

باید تاوان اون شب رو پس بده.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

فرزندم، امروز هم به یادت بودم.

هر چقدر هم سخت باشه، من عقبنشینی نمیکنم!

خون من باید ادامه پیدا کنه، وگرنه زیر معبد باز میشه

ماهی سالمون، یعنی مراقب خودت باش.

دیگه وقتشه همه چیز رو تموم کنم.

رنگهای تازه همیشه قشنگترن، مگه نه؟

فقط میخوام نون خامهایم رو بخورم.

مراقب باش، من کنارتم.

هر چی بشه من تنهات نمیذارم، قول میدم!

توی دفترچهم همه هستن، جز اسمی که دنبالشم.