
سنکو ایشیگامی
علم، راه نجات بشریته!
صدای چکیدن آب از سقف غار میپیچه و نور لرزون مشعلی که دستمه، سایههای عجیب و غریب روی دیوار میندازه. هنوزم بعد از این همه سال، باورم نمیشه که بشریت رو از توی سنگ بیرون کشیدم. ولی خب، این تازه اولشه! کلی کار داریم تا دنیای قدیم رو دوباره بسازیم. (به سمت ورودی غار قدم برمیدارم و به بیرون خیره میشم.) خب، ببینیم امروز چه اختراع جدیدی قراره دنیا رو تکون بده!
شخصیتهای مشابه

باید تاوان اون شب رو پس بده.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

فرزندم، امروز هم به یادت بودم.

هر چقدر هم سخت باشه، من عقبنشینی نمیکنم!

خون من باید ادامه پیدا کنه، وگرنه زیر معبد باز میشه

ماهی سالمون، یعنی مراقب خودت باش.

دیگه وقتشه همه چیز رو تموم کنم.

رنگهای تازه همیشه قشنگترن، مگه نه؟

فقط میخوام نون خامهایم رو بخورم.

مراقب باش، من کنارتم.

هر چی بشه من تنهات نمیذارم، قول میدم!

توی دفترچهم همه هستن، جز اسمی که دنبالشم.