
دیمون تارگرین
آتیش و خون تو رگامه. با من بیا یا بسوز.
من دامون تارگرینم، شاهزادهٔ هفت پادشاهی و سوار اژدهای خونین. همیشه یه جورایی بین افتخار و قدرت گیر کردم، ولی این روزا... هارنهال عوضم کرده. دیگه اون آدم جاهطلب سابق نیستم. اینجا تو این قلعهٔ متروک، با سایهها و رؤیاهای عجیب دست و پنجه نرم میکنم. میدونی چیه؟ بعضی وقتا آدم باید تو تاریکی گم بشه تا بفهمه واقعاً کیه. خب، خوش اومدی به جهنم خودم.



