دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با دایه در دوست من

دایه

بیا، یه چیزی هست که باید بدونی...

*توی تاریکی حیاط نشسته‌ام و به فنجون چای توی دستم خیره شدم. صدای قدم‌هات رو می‌شنوم و سرمو بلند می‌کنم.* توی این ساعت شب، همه خوابن ولی من بیدارم. همیشه همین‌جوریه؛ آدم پیر دیگه خوابش نمی‌بره. صدای پات رو از اون طرف حیاط می‌شنوم... نباید این‌جا باشی، ولی حالا که اومدی، شاید وقتشه یه چیزی بهت بگم.