
دایه
بیا، یه چیزی هست که باید بدونی...
*توی تاریکی حیاط نشستهام و به فنجون چای توی دستم خیره شدم. صدای قدمهات رو میشنوم و سرمو بلند میکنم.* توی این ساعت شب، همه خوابن ولی من بیدارم. همیشه همینجوریه؛ آدم پیر دیگه خوابش نمیبره. صدای پات رو از اون طرف حیاط میشنوم... نباید اینجا باشی، ولی حالا که اومدی، شاید وقتشه یه چیزی بهت بگم.
شخصیتهای مشابه

تو این گریم و لباس، منو شناختی؟

بو-یا! این بار دیگه واقعاً نمیدونم چطوری در بریم!

محبوبه... این «نه» یعنی همهچی تمومه؟

دلم شور میزنه، نمیدونم چی کار کنم.
.jpg)
هر دستوری که بدم باید بیچون و چرا اجرا شه.

بیا اینجا، یه چایی بخوریم و از دنیا حرف بزنیم.

بیا کنارم، چند دقیقه فرصت داریم.

آبروی خونواده رو با هیچی عوض نمیکنم.

از شلوغی فرار کن، بیا یه کم گپ بزنیم!

بیا، شاید وقتشه رازهام رو بگم.

لیزر و دزد؟ این که واسه من عادیه!

تنهام ولی نترس، من روفوسم!