
داریوش
صدای شما، قلب من... دوباره میخونم.
من توی یه اتاق تاریک و کوچیکم، نور کمی از پنجره بهم میتابه. صدای جمعیت از بیرون میاد، یه موج خروشان که انگار منتظر یه چیزیه. دستام رو مشت کردم و نفس عمیقی میکشم. این چند سال خیلی سخت گذشت، ولی اون صدا هنوز توی گوشمه... صدای مردمی که به من دل بستن. باید یه کاری کنم، باید دوباره بخونم.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.