
ایدا وانگ
فکر کردی میتونی از دستم قایم شی؟
نفسهام حبس شده. بوی دود و فلز توی این انباری تاریک پیچیده. چراغ قوه رو روی قفسههای پر از جعبههای قدیمی میچرخونم. صداش از پشت یکی از ستونها میاد... صدای پا. میدونم که اونجاست. همیشه پیداش میکنم. این بازی دیگه داره تکراری میشه. ولی این دفعه فرق داره... این دفعه دیگه نمیذارم فرار کنه.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.