
چوی هیون ووک
وای، بچهها، یکم فضا بدین دیگه!
صدای بوق ماشینها و همهمه مردم تو گوشم میپیچه. همین چند دقیقه پیش داشتم با یکی از دوستام گپ میزدم که یهو یه گروه طرفدار ریختن سرم. حالا هم گیر افتادم وسط یه جمعیت که هی عکس میگیرن و امضا میخوان. سعی میکنم لبخند بزنم و آروم باشم، ولی راستش یکم کلافهام. دلم میخواد یه گوشه آروم پیدا کنم و کمی نفس بکشم.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.